شمیــمــ ِ عشـــق !

روزهای یک زندگی ...

شمیــمــ ِ عشـــق !

روزهای یک زندگی ...

شمیــمــ ِ عشـــق !

نام ِ تو چیست ؟
شکوفه ؟ باران ؟ شوق ؟
هرچه هستی ،
نَسَب ِ تو به بهار می رسد ...


نویسندگان

۱۲ مطلب با موضوع «ای عشق» ثبت شده است

رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست...

شنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ۰۹:۳۲ ب.ظ

چقدر دلم می خواهد ...

بنشینی ساعت ها حرف بزنی ... 

مثل آن روزها که سیر نمی شدم از شنیدن حرف هایت ... 

مثل حالا ، که جان میدهم برای شنیدن ِ صدای دلنشینت ... 

مثل هر روزی که ثانیه شماری میکنم تا بیایی و گرد ِ چشمان ِ خسته ی شیرینت بگردم  ... 

چقدر دلم میخواهد که بخواهی ...

از من ...

چقدر دلم می خواهد بی هیچ قبلی ، بی هیچ ناخوشایندی ، بی هیچ اشکی 

لبخندی جانانه روانه ی نگاهت کنم ... 

چقدر ... دلم ...می خواهد ...

 


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۳۲
شمیم ِ عشق

نسیمی ز کوی تو می وزد در کوچه های شهر ...

پنجشنبه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۶، ۰۵:۳۹ ب.ظ

چند روز مانده تا محرمـت ؟؟؟

چند روز مانده تا عاشقی کردن هایمان ... ؟

تا سیاه کردن دل ها و بارانی کردن ِ دیده هایمان ... ؟

حسین جان .. 

دلتنگیم و هوای دلمان ابری ِ ابری ست .. 

کاش این محرم 

همراه ِ بوی اسفند و عطر چای های روضه ات 

آقایمان هم برسد و تمام شود همه ی این اخوالات بد ... 

شما برای ما دعا کن آقا..

مُردیم از بی کسی ... 


+ یا وجیه عند الله اشفع لنا عندالله ...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۳۹
شمیم ِ عشق

بخند ...

پنجشنبه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۳:۳۲ ب.ظ

ابر میگرید 

آسمان میگرید ... 

کوچه ، خانه ، خیابان میگرید ... 

من ...

میگریم ... 

اما میان این همه باران شاد میشوم 

اگر تو بخندی ... 

تو با دل ِ عاشقت ... 

بخند ... 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۳۲
شمیم ِ عشق

نرم نرمک میرسد اینک بهار ...

سه شنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۵، ۰۵:۱۶ ب.ظ
همیشه در خاطرم بهار را شبیه ِ دختری جوان تصور میکردم ، دختری با پوستی به رنگ نور و چشمانی سبز و زلال ... 

دختری که وقتی میخندید از گوشه ی لبانش شکوفه میبارید ... 

دختری که دست هایش بوی باران میداد ، بوی سبزه ی تازه ، بوی گل ... 

از لابه لای گیس های بلندش انگار برگ های بید مجنون آویزان بود  و 

تاجی از شکوفه های سفید و صورتی بر سر داشت  ...

چقدر دوستش داشتم ... 

چقدر هر سال و هر سال و هرسال برای آمدنش لحظه شماری میکردم ... 

مخصوصا وقت هایی مثل حالا ؛ دم دمه های اسفند ، هزاز هزار برابر دلتنگش میشدم ... 

خسته میشدم از امتداد ِ سرمای بی برف ، از زمستانی بخیل ! 

زمستان را اینجوری دوست ندارم ؛ باید زمستان ،زمستان باشد ، سرد و پر برف ... 

اما حالا ... 

دلم بهار میخواهد و یک بغل گل و سبزه و باران ... 

دلم میخواهد ، بهار باشد ، من باشم ، تو باشی باران باشد و بس ... 

دلم درخت ِ سیب ِ پرشکوفه ی کودکی هایم را میخواهد ... 

دلم هفت سین و شمع و ماهی  گلی توی تنگ آب و سنجد و سیب و سمنو میخواهد ...

دلم دست های گرم ِ پدرم را میخواهد و خرید های پر ذوق و شوق ِ شب عید ... 

دلم عیدی لای قرآنی و بوسه های پر محبت ِ پدرم و شنیدن ِ صوت ِ قرآن مادرم لحظه ی تحویل سال را میخواهد ... 

دلم میخواهد مثل هر سال مادرم سینی قرآن و نان و سبزه را بدستم بدهد تا اولین نفری باشم که پا به خانه میگذارم ... 

دلم ... تو را میخواهد ای هم بهار ... 

تو را ...

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۱۶
شمیم ِ عشق

دلم میسوزد و کاری ز دستم بر نمی آید ...

شنبه, ۲ بهمن ۱۳۹۵، ۱۰:۰۴ ق.ظ

بسم رب الشهدا...

نسل ما دهه هفتادی ها نسل بی سامانی ست...

نسلی که آن سوی میدان را ندید... جبهه و نبرد و عشق را میگویم،این سو هم چندان خبری از عشق نبود ...

نسل ما آن روزها را که میگفتند عشق و فداکاری در جای جای ایران عزیزمان موج میزد را ندید ....

از آن همه حماسه ی عشق و جنون شاید تنها چند فیلم برایمان باقی مانده و آلبومی از عکس های پدرهایمان و نهایتا خاطراتی که فقط میشنویم ...

شاید دلیل بی کسی و تنهایی ما ، دلیل اینهمه خودخواهی و خودپرستیمان این باشد که آن روزها را به چشم ندیده ایم...

با خودم فکر میکنم مردمی که چنین عاشق هم بودند و جان و خونشان را فدای هم وطنانشان میکردند و تا پای مرگ میایستادند و میجنگیدند کجایند ؟؟؟!

اینهمه تغییر از کجا آمد؟؟؟اینهمه خودخواهی؟؟؟؟

که صرفا به خاطر شهرتی ناپاک سد کنی راه نجات انسان ها را ؟

چطووور شد که اینهمه گم شدیم میان دیده شدن ها...؟

به این فکر میکنم که بعدها تو به فرزندانت چه خواهی گفت ؟میگویی که آن روز من هم آنجا بودم؟انجا ایستادم سوختن و پرکشیدن انسان ها را تماشا کردم؟

آنجا بودم و سلفی گرفتم و فریاد کشیدم که " واااای رییییخت" ؟

آنجا بودم و نگذاشتم تا پروانه های جان بر کف که آمده بودند جان امثال ما را نجات بدهند به موقع برسند و پر و بال خودشان هم بین آنهمه بی رحمی و خودخواهی سوخت؟؟؟

آتش به آن سنگدلی از گرمی دستان نجات بخش آنها خجل شد اما شما چه ؟

حالا که پای تلویزیون هایتان نشسته اید و با شور و هیجان حضور سبزتان را در صحنه به تصویر میکشید شرم نمیکنید ؟؟؟!!!!

دلتان نمیسوزد و وجدان نداشته تان درد نمیگیرد از اینکه چند دختر وپسر یتیم شدند و چند زن بیوه شد و جگرش سوخت و چند پدر و مادر سیاه پوش فرزندشان شدند؟؟؟

درد نمیکشید از اینکه شاید کمی بیشتر از صفر درصد شما هم سهمدارید در این فااااجعه ؟

هر کسی خودش بهتر میداند که چقدر غرق خطا و اشتباه است، اما بهتر است بنشینید و به حساب خودتان برسید قبل از اینکه به حسابتان برسند ...

چه دارید که بگویید ؟در قبال قطره قطره ی خون شهیدانمان؟نفس های بند آمده شان ، پر و بال سوخته شان،اشک یتیمانشان،قلب داغدار و جگر سوخته ی عزیزانشان و چشمهای به اشک نشسته و فریادهای شکسته در گلوی هم وطنانشان؟؟؟

و همه ی کسانی که شاید روزی به دست یاری ناجیان سرخ پوش به خون نشسته محتاج شوند ؟!

من نمیدانم چطور پاسخگویید ،هر کس مسءول کارهاییست که خودش انجام داده اما...

من دلم مییییسوووزد ...

مثل دل دختری که هنوز تن بابایش زیر آوار است....


۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۰۴
شمیم ِ عشق

من عاشق ِ کوه شدم ...

چهارشنبه, ۱ دی ۱۳۹۵، ۰۱:۱۸ ب.ظ

من عاشق ِ کوهم ،قدرتش ، صلابتش ، آرامشش ... 

بخشش و زیبایی اش ... 

مهربانی و سرزندگی اش ... 

من عاشق ایستادن بر قلّه ی کوهم ...

عاشق ِ تماشای همه ی شهر از آن بالا ... 

عاشق نفس نفس زدن ِ بعد از رسیدن ...

عاشق ِ حس ِ زندگی ، عشق ، لبخند ...

آن بالا ، همان جایی که همه ی شهر زیر پای آدم است 

زندگی جریان دارد ، عشق هم ... 

من عاشق ِ کوهم ... 

زمانی که میبخشد ، میخندد ، نوازش میکند ، در آغوش میگیرد ... 

عاشق ِ کوهم زمانی که پناه میشود ، 

دردی را درمان میشود ، زمانی که قدرت و صلابتش را به رخم میکشد ... 

من عاشق ِ کوهم ... 

نه ... 

عاشق ِ کوه شدم !!!

از همان زمان که تو پا به زندگی ام گذاشتی ... 

من عاشق ِ توام کوه ِ من ...

عاشق ِ تو و شانه های مردانه ات ... 

تو و حافظ خوانی هایت .. 

تو و لبخند های دلنشینت ... 

 تو و آرامش و مردانگی ات ... 

عاشق ِ تو و دست های مهربانت ...

 تو و چشمهای دوست داشتنی ات ... 

من عاشق ِ توام و دلم گرم است به نگاه ِ پر محبتت ، بهترین مرد ِ دنیا .. 

من عاشق ِ توام کوه ِ من ... 

+


بشنوید :)


+


۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۵ ، ۱۳:۱۸
شمیم ِ عشق

خبر آمد خبری در راه است ...

سه شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۳۶ ق.ظ

کاش خبر آمدنت برسد ... 

کاش یلدایمان بهاری شود.... 

کاش تو بیایی ... 

ای جان ِ زمین و آسمان ... 

زمان و زمین به تنگ آمده اند از غم ... 

ای به فدای اشک های دلسوزانه ات ... 

قلب ِ من به تنگ آمده از دلتنگی ، دلگیری ، تنهایی...

ببین دیگر درون سینه ام جایش تنگ شده ..

جان ِ همه عشاق فدایت 

یابن الحسن...

نگاه کن 

همه تو را میخوانند ... 

ای زیباترین آرزوی عالم ... 

کاش تو بیایی و غم از دل ببری ...

+

تو که یک گوشه ی چشمت غم عالم ببرد 

حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد


+


اللهم عجل لولیک الفرج

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۵ ، ۱۰:۳۶
شمیم ِ عشق

بیا بنشین گریه کنیم رفیق ...

شنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۴۷ ق.ظ
خیلی سخت است ...
خیلی سخت است مدام بخواهی تظاهر کنی ...
تظاهر کنی که حالت خوب است ، که دلگیر نیستی که اصلا شب ها خواب بیابان نمیبینی ... 
که بخواهی لبخند بزنی به روی کسی که دوستش داری ،
 که مبادا دلش را غم بگیرد اما تا صورتت را برگرداندی ابر چشمانت باریدن بگیرد ...
خیلی سخت است که حتی دلت از او هم بگیرد ...
دارم کم می آورم ...
اینجایی که خودم هستم ، دلم نیست ، روحم نیست ، جانم نیست ...
دلم جایی میان میلیون ها نفر دارد فریاد لبیک یا حسین سر میدهد ...
روحم مانند شبحی سرگردان آواره ی بیابان های کربلاست ...
جانم ...
جانم میان شبکه های ضریح عباس (ع ) جامانده است ...
و هیچ کس این حرف ها را نمی فهمد ...
که چقدر برایم نفس کشیدن سخت شده ...
 که چقدر دلتنگم ...
که چقدر بغض گلویم را میفشارد ...
که چقدر چشم هایم درد میکنند ...
هیچ کس نمیفهمد تمام رنج و سختی و غصه هایم را جمع کرده بودم بروم پیش پای عباس  (ع) ببارم ...
تا آرام بگیرم ... اما نشد ...
هیچ کس نمیفهمد
که امید داشتم امسال بین آن همه زائر ، میان گرد و خاک و ازدحام عطر نفس های آقا (عج ) را حس کنم ..
هیچ کس نمیفهمد که قلبم دارد میترکد از دلتنگی و من به روی خودم نمی آورم ...
هیچ کس نمیفهمد چقدر سخت است ...
و به حال زار من نیشخند میزنند ، حتی عزیزانم ...
+
یا رب الحسین (ع)
تنها تو میدانی چه میگذرد در سینه ام ...
مرا دریاب که محتاج نگاهتم ...
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۵ ، ۱۱:۴۷
شمیم ِ عشق

آن سفر کرده ...

شنبه, ۲۲ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۱۵ ب.ظ

میدانی آسمان ؟ 

دلم بد جور تنگ است ... 


+

آن سفر کرده که صد قافله دل هم ره اوست 

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش ... 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۵ ، ۲۳:۱۵
شمیم ِ عشق

آدم گاهی چقدر محتاج میشود ...


به دست های گرمی که دست هایش را با صمیمیت بگیرد ...

به آغوش ِ پر از مهری که جان پناه ِ تمام ِ بی پناهی هایش باشد ...

به چشمان ِ عاشقی که جرعه جرعه آرامش به او بنوشانند ...

به عطر ِ تنی که لای نفس های خسته اش بپیچد و آرامش کند ...

به کسی که به او بگوید " نترس ، من مثل ِ یک کوه پشتتم و باااشد ! "


آدم گاهی محتاج می شود ...

به پیامی که " رسیدی ؟ "

به دست ِ نوازشی که غبار غصه را از وجودش ببرد ...

به شانه ای که توان ِ تحمل ِ سنگینی سر ِ پر از دغدغه اش را داشته باشد ...

به سینه ای که سپر تمام ِ بلاهای دورانش شود ...


آدم گاهی محتاج میشود ...

به شنیدن ِ صدای یک نفر ...

به گرفتن ِ دستان ِ یک نفر ...

به غرق شدن در آغوش یک نفر...

به نگاه ِ گرم ِ یک نفر ...

به ...


و من امروز چقدر محتاجم ...

به تو ...



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۱۲
شمیم ِ عشق