شمیــمــ ِ عشـــق !

روزهای یک زندگی ...

شمیــمــ ِ عشـــق !

روزهای یک زندگی ...

شمیــمــ ِ عشـــق !

نام ِ تو چیست ؟
شکوفه ؟ باران ؟ شوق ؟
هرچه هستی ،
نَسَب ِ تو به بهار می رسد ...


نویسندگان

۱۱ مطلب با موضوع «درد و دل» ثبت شده است

بخند ...

پنجشنبه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۳:۳۲ ب.ظ

ابر میگرید 

آسمان میگرید ... 

کوچه ، خانه ، خیابان میگرید ... 

من ...

میگریم ... 

اما میان این همه باران شاد میشوم 

اگر تو بخندی ... 

تو با دل ِ عاشقت ... 

بخند ... 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۳۲
شمیم ِ عشق

نه خیلی نزدیک ...

پنجشنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۵، ۰۴:۲۲ ب.ظ

از خودم خیلی دلگیر میشوم ...

وقتی میبینم انقدر سکون در زندگی ام موج میزند ... 

وقتی که میبینم تمام ِ جان کندن هایمان برای رسیدن به آن چه که در سر داشتم بیهوده بود ...

وقتی میبینم انگار دارم می بازم ... 

دلم میخواهد زمین دهان ِ مبارکش را باز کند و مرا به یکباره ببلعد که دیگر تاب ِ نگاه کردنهای صبورانه ی خدا را ندارم ... 

حتی تاب ِ دیدن و شنیدن ِ خیلی چیزها را ... و شاید نشنیدن ِ خیلی چیزهای دیگر را ... 

خسته ام ، شبیه شناگر ماهری که دست ِ بر قضا هنوز وارد آب نشده نفسش بند آمده است ... 

چند روز است دارم مدام با خودم فکر میکنم ، چرا ؟! چرا من نمیتوانم آن چیزی باشم که همیشه آرزویش را داشتم ؟ 

خدایا ! چه نوشته ای برایم که هر چه دعا میکنم میگویی نه ، همان که نوشته ام همان باشد .

نمیدانم اصلا این حرف ها را چرا آمده ام اینجا نوشته ام ؟ 

که یک سری آدم بیایند و بخوانند و سر آخر بگویند لایک ؟! 

یا بیایند و بگویند سری به ما بزن ؟ 

یا بیایند و بخوانند و اصلا این حرف های درهم و برهم را نفهمند و بروند ؟ 

یا اینکه بیایند بخوانند و بفهمند و همدرد شوند ؟! 

راستی ؟ این جا را فقط آدم ها میخوانند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!

من که میدانم تو هم میخوانی خدای مهربانم ... 

پس بخوان و ببین که بنده ی هیچت از تو کمک میخواهد ... 

دلش میخواهد مثل ِ تو باشد ... شبیه به تو ... نزدیک به تو ... 

میشود توانش را بدهی ؟! 

میشود دردی که سالهاست بر جانش نشسته را درمان کنی ؟ 

میشود دستش را بگیری و بلندش کنی ؟ 

میشود ؟؟؟

+

شرمساری

+


۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۲۲
شمیم ِ عشق

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت ...

چهارشنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۲۶ ق.ظ

دلتنگم آقاجان ... 

نمیدانم دلتنگ ِ چه ! 

از همان روزی که جا ماندم دلتنگم ... 

از همان روزی که همسفر قدم ها و اشک های شما نشدم ... 

میدانم خیلی بدم ، خیلی بدتر از هر آنچه شما انتظار داری باشم 

اما به همان تربت ِ پاک قسم که سزاوار نیست این همه بغض 

برای هم چو منی ، که هنوز هوا ابری نشده می بارم ... 

آقاجان ، دلتنگ ِ شمایم ... 

میشود کمی دریابی مرا ؟ 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۵ ، ۱۱:۲۶
شمیم ِ عشق

بیا بنشین گریه کنیم رفیق ...

شنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۴۷ ق.ظ
خیلی سخت است ...
خیلی سخت است مدام بخواهی تظاهر کنی ...
تظاهر کنی که حالت خوب است ، که دلگیر نیستی که اصلا شب ها خواب بیابان نمیبینی ... 
که بخواهی لبخند بزنی به روی کسی که دوستش داری ،
 که مبادا دلش را غم بگیرد اما تا صورتت را برگرداندی ابر چشمانت باریدن بگیرد ...
خیلی سخت است که حتی دلت از او هم بگیرد ...
دارم کم می آورم ...
اینجایی که خودم هستم ، دلم نیست ، روحم نیست ، جانم نیست ...
دلم جایی میان میلیون ها نفر دارد فریاد لبیک یا حسین سر میدهد ...
روحم مانند شبحی سرگردان آواره ی بیابان های کربلاست ...
جانم ...
جانم میان شبکه های ضریح عباس (ع ) جامانده است ...
و هیچ کس این حرف ها را نمی فهمد ...
که چقدر برایم نفس کشیدن سخت شده ...
 که چقدر دلتنگم ...
که چقدر بغض گلویم را میفشارد ...
که چقدر چشم هایم درد میکنند ...
هیچ کس نمیفهمد تمام رنج و سختی و غصه هایم را جمع کرده بودم بروم پیش پای عباس  (ع) ببارم ...
تا آرام بگیرم ... اما نشد ...
هیچ کس نمیفهمد
که امید داشتم امسال بین آن همه زائر ، میان گرد و خاک و ازدحام عطر نفس های آقا (عج ) را حس کنم ..
هیچ کس نمیفهمد که قلبم دارد میترکد از دلتنگی و من به روی خودم نمی آورم ...
هیچ کس نمیفهمد چقدر سخت است ...
و به حال زار من نیشخند میزنند ، حتی عزیزانم ...
+
یا رب الحسین (ع)
تنها تو میدانی چه میگذرد در سینه ام ...
مرا دریاب که محتاج نگاهتم ...
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۵ ، ۱۱:۴۷
شمیم ِ عشق

طبق ِ معمول من ِ بی سر و پا جا ....

دوشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۵، ۰۳:۱۱ ب.ظ
حسادت اصلا خوب نیست میدانم ... 

اما 

چه کنم ، میشود به کسی که مسافر بهشت است حسادت نکرد ... ؟؟؟؟

 

امروز یکی دیگر از دوستانم راهی شد .... 

++ 

سخته که ببینی داری بال بال میزنی و برای هیچ کس مهم نیست ... 


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۵ ، ۱۵:۱۱
شمیم ِ عشق

من را بگذارید بمیرد به درک ....

جمعه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۱۱ ق.ظ

آدمها را باید موقع سختی شناخت....

مثلا موقعی که هیچ از خودت نداری،ببینی باز هم پای تو می ایستد

هنوز سر ادعای خواستنت هست،تمااام زندگی اش را به پای تو میریزد؟

به تو و پیرهن تنت بله میگوید....

پای تو و عشقت می ایستد ،با کم و زیاد میسازد.‌..با تمام زنانگی اش

مردانه برای تو میجنگد؟

وقتی حتی یک سرماخوردگی ساده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ داری با هر سرفه ی تو جان از بدنش خارج میشود

به خاطر تو صبوری میکند ؟

آدمها را باید موقع سختی شناخت....

مثل وقتهای بیماری...

وقتی مثل مار از درد به خودت میپیچی ...

باید ببینی ککش میگزد؟اصلا عین خیالش هست؟

یک شب از خوابش برای تو میزند؟

دستهایت را محکم میگیرد؟قربان صدقه ات میرود؟

نوازشت میکند؟به رویت لبخند میزند؟به تو مهربانی میکند....؟

درمان دردت میشود؟شبانه روز کنارت میماند؟

لیوانی آب دستت میدهد...؟

حرفهایش بوی عشق میدهد یا بی تفاوتی،

تنهایت میگذارد یا نه...

مثل پروانه دور سرت میگردد 

یا کنج خلوتی مینشیند و در تلفن همراه غرق میشود...

شب با نوازشش میخوابی یا با نور صفحه ی تلفن همراهش؟

برایت تکیه گاه محکمی ست؟،وقتی نیست مدام زنگ میزند و سراغت را میگیرد؟

برایت مردانگی میکند ؟ کوه بلندی هست برایت در برابر همه ی سختی ها؟

دلش و فکرش و احساسش با توست یا فقط جسمش کنارت است؟

......

حرف زیاد است ولی

آدم ها را باید موقع سختی شناخت....

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۵ ، ۱۰:۱۱
شمیم ِ عشق

دوست ِ عزیز ، پایتان را جمع کنید لطفا !

شنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۴۸ ب.ظ

چیزی که میخواهم بگویم اصلا نصیحت نیست ، برداشت من از زندگی ست و کمی درد و دل ... همین ! 


راستش من فکر میکنم کم کم ما آدم ها داریم از مسئول بودن  به سمت ِ فرا مسئولیت پذیری پیش میرویم ... 

به گمانم این روند اصلا خوب نباشد ، اصلا شاید باعث رشد بیش از اندازه ی پاهایمان شود .... 

حتی اگر سن ِ رشدمان خیلی خیلی سال پیش تمام شده باشد ! 

باور نمیکنید ؟ نگاهی به اطرافتان بیاندازید .. ببینید آدم ها چقدر نامتناسب و بد اندام شده اند ...

اغلب پاهایشان خیلی خیلی دراز تر از دست و بالا تنشان شده ...

مثلا ، یک نفر را میبینی که اصلا دستش به دست ِ کسی نمیرسد تا جرعه آبی به لب ِ تشنه اش برساند 

یا اینکه دستش را بگیرد و یک یا علی بگوید و کمکش کند تا بلند شود ، 

اما انقدر پاهایش دراز است که گلیم ِ خودش برایش کافی نیست و 

اغلب روی زیر انداز های هر چند کهنه و زهوار در رفته ی دیگران هم دراز میشود ... ! ! ! 

دیدید ؟ شما هم دیدید ؟ نه ... اصلا منظورم این نبود که حالا که متوجه شدید کلاه قضاوت بر سر بگذارید و حکم به مجازات دهید !

قبل از هر حرفی نگاهی هم به درون ِ آینه بیاندازید ... اندام خودتان چطور است ؟ شما پاهای کشیده و بلندی ندارید ؟

راستش را بخواهید این روزها اطرافمان پر شده از این آدم ها و چه بسا که خودمان هم یکی از آن هاییم ... 

آدم هایی که مسئولیت های خودمان را به درستی انجام نمی دهیم اما به دنبال به عهده گرفتن مسئولیت های بیشتری هستیم و 

گاهی انقدر پیش میرویم که فرا مسئول میشویم و آن وقت است که دیگر برای خودمان یک پا خدا میشویم و به خودمان 

حق میدهیم که بنشینیم و درباره ی همه ی آنهایی که میشناسیم و نمی شناسیم نظر بدهیم ، درباره ی همه چیزشان

حتی خصوصی ترین مسائل زندگی شان ... 

به خودمان حق میدهیم درباره ی رفتار مردم ، لباس پوشیدنشان ، غذا خوردنشان ، پول خرج کردنشان ، خوابشان ، ازدواج کردنشان ، 

همسر داری شان ، بچه دار شدنشان ، اسم ِ بچه هایشان ، شغلشان ، حتی مرگشان ...

حرف بزنیم ، نظر بدهیم ، قضاوت کنیم و خیلی وقت ها تصمیم بگیریم ...

انگار یادمان رفته ، ما خیلی که هنر کنیم باید کلاه خودمان را سفت بچسبیم تا باد نبرد ، 

انگار یادمان رفته که به ما گفته اند در زندگی دیگران گمان و تجسس نکنید ... 

انگار یادمان رفته که به ما گفته اند قضاوت کردن وقتی که علم و آگاهی اش را نداری وظیفه ی تو نیست اصلا کار خوبی نیست ...

همه ی اینها را یادمان رفته و باز هم مینشینیم و دائم میگوییم " عجب آدم های خوبی هستیم ما ...  "

دلم برای خودمان خیلی میسوزد ... ما فکر میکنیم خیلی خوبیم و امان از روزی که پرده ها بیفتد و اینهمه خوبی ما در لحظه ای نقش بر آب شود

آن روز باید به همه ی آن هایی که پاهای دراز و بد قواره مان را روی زیلو های کهنه  یا فرش های زربافتشان بی اجازه انداختیم پاسخ بدهیم 

و و ااااای بر مااااا .... 

واااااای بر ما که هیییییییییچ حرفی برای گفتن نخواهیم داشت جز پریشانی و پشیمانی و خسران ... 

جز اینکه با غایت ِ ندامت بگوییم که ما بر خودمان ستم کرده ایم ... 

آیا بخششی در کار خواهد بود ؟ قطعا پروردگار ما خیلی مهربان است و بخشنده و هیچ شکی در آن نیست ! 

اما انسانی  که نشستیم و درباره اش نظر دادیم و بریدیم و دوختیم و تنش کردیم و به گوشش رسید و دلش شکست ، یا به گوشش نرسید و 

روز حساب از حرف های ما آگاه شد ، ما را خواهد بخشید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وای بر تو ای انسان ِ فراموشکار ... 

وای بر تو که روزی چند بار والضالین ِ کشیده ای میگویی و باز میروی سمت ِ گمراهی ... 

وای بر تو که نمیبینی خدا چقدر دوستت دارد و چقدر این همه مشکلات و دغدغه های جور و واجور دور و برت میریزد 

تا سرگرم زندگی خودت شوی و نروی سمت ِ جایی که جز خسران و شرمندگی عاقبت دیگری نخواهد داشت .... 

 وای بر تو ای انسان ِ ناسپاس ... 

وای بر تو که می نشینی و اینهمه حرف میزنی و مینویسی و آخر کار هم روی کلمه ی ذخیره و انتشار کلیک میکنی و تمام ! 

و فراموش میکنی هر آن چه که خودت گفته ای را ... و باز گمراهی ...

و نمیدانی ، اگر خدا ستار العیوب نبود ، حتی برای ثانیه ای در این دنیا آبرویی برای هیچچچچ کداممان نمی ماند ... 

و باز دنبال ِ یافتن ِ زشتی های دیگرانی ... 

کاش خدا یاریمان کند پاهایمان را روی گلیم ِ خودمان جمع کنیم ... ! 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۴۸
شمیم ِ عشق

اگر مادر پسری باشم به او خواهم آموخت...‌‌

جمعه, ۱ مرداد ۱۳۹۵، ۰۶:۳۲ ق.ظ

المراه الریحانه .‌‌‌..

آری...

اما یادت باشد این جمله اصلا بهانه ای برای وقتی که میخواهی قدرت و عقلت را به رخ بکشی نیست...‌

زن ها همیشه ریحانه اند .‌‌‌‌..

همیشه مراقبت میخواهند،توجه میخواهند،محبت میخواهند،....

زن ها را همیشه باید دوست داشت مثل روز های اول...نه خیلی بیشتر....

زن ها را همیشه باید فهمید،نازشان را باید خریدار بود‌‌‌‌‌‌....چشمانشان را باید دید...‌

باید شانه بود برای دلگیری هایشان، دست نوازش بود برای خستگی هایشان،

باید آغوش بود برای دلتنگی هایشان...باید پرستار بود برای بیماری هایشان...

زن ها را باید حس کرد‌‌‌‌‌... 

زن ها با عقلانیت محض تو خیلی وقت ها توجیه ناپذیرند..‌‌

المراه ریحانه....

بهترین و زیباترین و شاداب ترین گل هستی را هم که داشته باشی 

اگر باغبانی اش را نکنی ، نور و سایه اش را فراهم نکنی ، آب و خاک مناسبش را فراهم نکنی

کم کم پژمرده میشود...رنگ و بوی خوشش را از دست می دهد،قد و قامتش شکسته میشود، خشک میشود ، و تو دیگر نداری اش، و این تویی که ضرر کردی ...‌

زن ها نیز اگر بی مهری ببینند، اگر بی توجهی ببینند،اگر کسی حواسش به آنها نباشد،

اگر آغوشی بی منت نداشته باشند ، اگر دست نوازشی که هیچوقت پس نزندشان را نداشته باشند

اگر وقت بیماری تنها بمانند، اگر کسی که فقط و فقط عاشق خودشان باشد را نداشته باشند.‌‌

اگر حس نشوند، اگر کسی آنها را نفهمد ، اگر کسی به آنها نگوید دوستت دارم، 

اگر کسی به آنها نگوید که چه چشمان زیبایی دارند که هیچکس بهتر از آنها نوازش کردن بلد نیست

که چقدر کنار آنها بودن خوب است که چقدر برایش یگانه اند..‌

کم کم کم کم سر به زیر میشوند..‌.

سرما به آشیانه ی گرم دستانشان هجوم می برد....

سرد میشوند...آرام آرام یخ میزنند..

و می میرند....

المراه الریحانه

آری، زن ها همانقدر عجیبند که گل ها....

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۵ ، ۰۶:۳۲
شمیم ِ عشق

این ره که تو می روی به ترکستان است ...

چهارشنبه, ۳۰ تیر ۱۳۹۵، ۱۰:۰۶ ق.ظ
آدم ها ... 
این موجودات اهلی شده ی وحشی ِ دو دست و دو پا ...
این موجودات پر از تناقض ... 
این موجودات عجیب ...
در عجبم از این موجوداتی که خودم هم یکی از آنهایم ...
در عجبم که ذره ای عدالت در وجودشان نیست...
ذره ای انصاف ، محبت ، حق جویی ، عشق ، بخشش ، ...
آن وقت هر کدامشان پرچمی به دست گرفته اند ..
یکی داعیه ی عدالت دارد ...
یکی از غیر منصفانه بودن اوضاع علم ِ اعتراض بر دوش میکشد
یکی ادعا میکند عاشق و است و روی پرچمش با خط سرخ نوشته " از ما بجز حکایت مهر و وفا مپرس ... "
یکی تقاضای بخشش همه ی خطاهایش را دارد و مدعی ست خطای همه را بخشیده ...
مانده ام... همچون چهارپایی در ...
که همه ی اینها هست و هیچکدامشان نیست...
هر چه که هست، خودخواهی ست...
خودپرستی ست...
غفلت است...
کینه و عداوت است...
سنگدلی و بی انصافی ست...
و غرووور ...
و امان از هر آن چه که هست....
ای انسان ِّ خوش خیال...
بیرون بیا از باتلاق غفلتی که عمری ست در آن گرفتاری ...
زمان چون قطاری تند رو دارد میگذرد و فرصت ها رو به پایان است و تو هر لحظه در خسر ... 
زودتر به خودت بیا و دستی که برای یاری ات دراز شده را بگیر ... 
اینهمه علم و فریاد ِ اعتراضت را زمین بگذار و از خودت شروع کن ... 
از خود ِ خودِ خودت !!!
ببخش ... هرچند سخت ... اما دیگران را ببخش ... 
باور کن که کینه ارمغانی جز سنگینی قلب و رخوت برایت نمی آورد ...
غرورت را بشکن ... خودت با دست خودت ...
دشمنی ها را خاک کن و مثل پروردگارت منصف باش و دل رحمانه زندگی کن...
دست بر دار از اینهمه لجاجت و خود خواهی...
تمام کن این دلشکستن های بی انتها را...
باور کن 
اگر برنگردی ، دنیا و عقبی یت را باخته ای...
پس برگرد، تا فرصتت تمام نشده...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۵ ، ۱۰:۰۶
شمیم ِ عشق

شرمنده ز روی ِ دوست نتوانم زیست ...

چهارشنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۴، ۰۲:۳۱ ب.ظ
کوچک تر که بودم ، هر وقت بین ِ من و برادرم دعوا میشد مادرم میگفت " تنهایی که بیاید با خودش سرما می آورد ... "

پای تنهایی و سرما که وسط می آمد همیشه این حرف ِ مادر بود که باعث میشد آتش ِ آشتی را به جان ِ زمستان بیفکنیم و

 دستهای یخ زده مان دوباره با هم آشتی کنند ...

من از آن روزها هر چقدر هم که خاطره ی بد داشته باشم هزار برابرش لبخند دارم ...

 از آن دست لبخندهای صورتی که وقتی به لبت مینشانی تا عمق ِ وجودت انگار صورتی میشود ..

اما این روزها انگار دیگر با این جمله ها نمیشود سرما را از تن ِ قلبمان بیرون کنیم ...

مدت هاست به این موضوع فکر میکنم که  چرا گاهی انقدر تنهاییم که دستهایمان یخ میزند ...

انقدر تنها که گاهی پناه به آدم های توی کوچه و خیابان میبریم تا شاید دردی از دردهایمان را دوا کنند ...

انگار فراموش کرده ایم یک نفر را داریم که همیشه ی همیشه آغوشش برایمان باز است ...

انگار یادمان رفته او همیشه منتظر نگاه ماست ،انگار دستهایش را که به سمتمان دراز شده تا کمکمان کند را نمیبینیم ...

حتی گاهی انقدر غرق دردهایمان میشویم ، که دیگر خوشبختی هایمان را نمیبینیم .....!

چرا ؟!

مثلا ،دیروز که دیرتر از همیشه راه افتاده بودم سمت ِ آموزشگاه ، با عجله تمام ِ مسیر را طی کردم تا خودم را به اولین اتوبوس برسانم

برعکس ِ همیشه زیاد شلوغ نبود و من تکیه دادم به میله ی وسط ِ اتوبوس و  زل زدم به خیابان پیش رو

و داشتم به این فکر میکردم که حتما دیر می رسم و  باید روی صندلی سمت ِ چپ ِ ته ِ کلاس بنشینم

و تا 8 شب هم هیچ چیز از حرف های استاد سرم نشود ... همینطور داشتم با خودم حرص میخوردم که نگاهم دوید سمتش ...

صورتش پر از چین و چروک بود و چشمانش پر از اشک ، انگار که به زور جلوی گریه کردنش را گرفته باشد ...

آمد کنارم ایستاد ، کمی خودم را جمع کردم تا با دستهای پرچین و لرزانش میله را بگیرد ...

روسری ِ مشکی اش روی شانه اش افتاده  بود و موهای سفید و حنایی اش از زیر ِ چادر ِ رنگ پریده اش زده بود بیرون ...

نگاهم که به چشمهای پر بغضش افتاد شروع کرد به حرف زدن ...

" دختر ِ دسته گلم رفت زیر ِ خاک ، دو تا بچه ی کوچیکشُ من باید بزرگ کنم ... "

حرف میزد و سرش رو تکون میداد 

" نمیدونم به کی باید بگم ، بچه هاش هفت هشت ساله شونه ، پول نداشتم بهشون صبحونه بدم ... میرم پله های مردمو میشورم تا خرجشونو

بدم ... امروز اومدم ... از قرچک ... "

اتوبوس نگهداشت ،پرسید : " اینجا سر ِ مطهریه ؟! "

گفتم: نه ، دو تا ایستگاه جلوتره !

سرم پایین بود ، از خودم شرمنده بودم ، از خدا شرمنده بودم ، از بنده ی خدا هم شرمنده بودم ...

سرمو آوردم بالا ، راننده داشت از تو آینه نگاه میکرد و سیگار میکشید ...

ادامه داد ... " پول ندارم کرایه بدم تا اونجا برم ، نمیدونم چیکار کنم ... نمیدونم به کی بگم ... ای خدا ... "

مشتشو باز کرد یه تیکه مقوای دستمال کاغذی دستش بود که روش شماره تلفن و آدرس بود ...

صداش میلرزید ، یه جوری که انگار خیلی جلوی خودشو گرفته بود ...

تا ته ِ قلبم سوخت ... سووووووووخت ....

از روی خدا خجالت میکشیدم که سرمو بیارم بالا ، انقدر دست هام ناتوان بود که هیچ کاری نمیتونستم کنم ...

بغض کردم ، فقط ...

پول ِ زیادی همراهم نبود ، قدر ِ کرایه ی راهم برداشتم و ..

از اتوبوس پیاده شدم ...

انقدر حالم بد بود که اصلا متوجه نشدم که پنج دقیقه ست جلوی آسانسور ایستادم ..!

وارد ِ کلاس که شدم ، برام جا گرفته بودن ، ردیف ِ اول ، همون جای همیشگی ... ! ! ! ! !

و من شرمنده تر شدم از روی خدا ...

+

خدایا مرا ببخش ...

شرمنده م ازت ...

بس که حقیرم و دستم به جایی نمیرسد ...

کمکم کن تا زنده ام و نفس می آید توان داشته باشم و رسالتی که برعهده ام گذاشتی رو انجام بدم ....

کمکم کن با شرمندگی پیش ِ تو برنگردم .. .

 کمکم کن دوا باشم نه درد ...

مثل ِ مولایم ، علی ...



۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۴ ، ۱۴:۳۱
شمیم ِ عشق