شمیــمــ ِ عشـــق !

روزهای یک زندگی ...

شمیــمــ ِ عشـــق !

روزهای یک زندگی ...

شمیــمــ ِ عشـــق !

نام ِ تو چیست ؟
شکوفه ؟ باران ؟ شوق ؟
هرچه هستی ،
نَسَب ِ تو به بهار می رسد ...


نویسندگان

۹ مطلب با موضوع «دلتنگی» ثبت شده است

سلام آقا...

جمعه, ۱۲ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۳۴ ق.ظ

قلبی که میمیرد 

چشمی که می بارد...

دستی که یخ زده است...

لب هایی که نمیخندد...

دلی که تنگ است...

سری که پر درد است...

همه هم دردند با پایی که جا مانده...

طفلی جا مانده...

+

پاهایم جا ماند اما

دلم جایی ست میان گرد و غبار و بیابان و خستگی و تاول و عطش...

دلم آنجاست...

میان فریاد های خوشامدگویی عراقی ها...

دلم آنجاست...

میان لشگر میلیونی حسین ع...

دلم آنجاست...

اگر رفتید یادم کنید...

خوشا آنان که رفتند...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۶ ، ۰۰:۳۴
شمیم ِ عشق

نسیمی ز کوی تو می وزد در کوچه های شهر ...

پنجشنبه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۶، ۰۵:۳۹ ب.ظ

چند روز مانده تا محرمـت ؟؟؟

چند روز مانده تا عاشقی کردن هایمان ... ؟

تا سیاه کردن دل ها و بارانی کردن ِ دیده هایمان ... ؟

حسین جان .. 

دلتنگیم و هوای دلمان ابری ِ ابری ست .. 

کاش این محرم 

همراه ِ بوی اسفند و عطر چای های روضه ات 

آقایمان هم برسد و تمام شود همه ی این اخوالات بد ... 

شما برای ما دعا کن آقا..

مُردیم از بی کسی ... 


+ یا وجیه عند الله اشفع لنا عندالله ...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۳۹
شمیم ِ عشق

نرم نرمک میرسد اینک بهار ...

سه شنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۵، ۰۵:۱۶ ب.ظ
همیشه در خاطرم بهار را شبیه ِ دختری جوان تصور میکردم ، دختری با پوستی به رنگ نور و چشمانی سبز و زلال ... 

دختری که وقتی میخندید از گوشه ی لبانش شکوفه میبارید ... 

دختری که دست هایش بوی باران میداد ، بوی سبزه ی تازه ، بوی گل ... 

از لابه لای گیس های بلندش انگار برگ های بید مجنون آویزان بود  و 

تاجی از شکوفه های سفید و صورتی بر سر داشت  ...

چقدر دوستش داشتم ... 

چقدر هر سال و هر سال و هرسال برای آمدنش لحظه شماری میکردم ... 

مخصوصا وقت هایی مثل حالا ؛ دم دمه های اسفند ، هزاز هزار برابر دلتنگش میشدم ... 

خسته میشدم از امتداد ِ سرمای بی برف ، از زمستانی بخیل ! 

زمستان را اینجوری دوست ندارم ؛ باید زمستان ،زمستان باشد ، سرد و پر برف ... 

اما حالا ... 

دلم بهار میخواهد و یک بغل گل و سبزه و باران ... 

دلم میخواهد ، بهار باشد ، من باشم ، تو باشی باران باشد و بس ... 

دلم درخت ِ سیب ِ پرشکوفه ی کودکی هایم را میخواهد ... 

دلم هفت سین و شمع و ماهی  گلی توی تنگ آب و سنجد و سیب و سمنو میخواهد ...

دلم دست های گرم ِ پدرم را میخواهد و خرید های پر ذوق و شوق ِ شب عید ... 

دلم عیدی لای قرآنی و بوسه های پر محبت ِ پدرم و شنیدن ِ صوت ِ قرآن مادرم لحظه ی تحویل سال را میخواهد ... 

دلم میخواهد مثل هر سال مادرم سینی قرآن و نان و سبزه را بدستم بدهد تا اولین نفری باشم که پا به خانه میگذارم ... 

دلم ... تو را میخواهد ای هم بهار ... 

تو را ...

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۱۶
شمیم ِ عشق

خبر آمد خبری در راه است ...

سه شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۳۶ ق.ظ

کاش خبر آمدنت برسد ... 

کاش یلدایمان بهاری شود.... 

کاش تو بیایی ... 

ای جان ِ زمین و آسمان ... 

زمان و زمین به تنگ آمده اند از غم ... 

ای به فدای اشک های دلسوزانه ات ... 

قلب ِ من به تنگ آمده از دلتنگی ، دلگیری ، تنهایی...

ببین دیگر درون سینه ام جایش تنگ شده ..

جان ِ همه عشاق فدایت 

یابن الحسن...

نگاه کن 

همه تو را میخوانند ... 

ای زیباترین آرزوی عالم ... 

کاش تو بیایی و غم از دل ببری ...

+

تو که یک گوشه ی چشمت غم عالم ببرد 

حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد


+


اللهم عجل لولیک الفرج

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۵ ، ۱۰:۳۶
شمیم ِ عشق

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت ...

چهارشنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۲۶ ق.ظ

دلتنگم آقاجان ... 

نمیدانم دلتنگ ِ چه ! 

از همان روزی که جا ماندم دلتنگم ... 

از همان روزی که همسفر قدم ها و اشک های شما نشدم ... 

میدانم خیلی بدم ، خیلی بدتر از هر آنچه شما انتظار داری باشم 

اما به همان تربت ِ پاک قسم که سزاوار نیست این همه بغض 

برای هم چو منی ، که هنوز هوا ابری نشده می بارم ... 

آقاجان ، دلتنگ ِ شمایم ... 

میشود کمی دریابی مرا ؟ 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۵ ، ۱۱:۲۶
شمیم ِ عشق

بیا بنشین گریه کنیم رفیق ...

شنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۴۷ ق.ظ
خیلی سخت است ...
خیلی سخت است مدام بخواهی تظاهر کنی ...
تظاهر کنی که حالت خوب است ، که دلگیر نیستی که اصلا شب ها خواب بیابان نمیبینی ... 
که بخواهی لبخند بزنی به روی کسی که دوستش داری ،
 که مبادا دلش را غم بگیرد اما تا صورتت را برگرداندی ابر چشمانت باریدن بگیرد ...
خیلی سخت است که حتی دلت از او هم بگیرد ...
دارم کم می آورم ...
اینجایی که خودم هستم ، دلم نیست ، روحم نیست ، جانم نیست ...
دلم جایی میان میلیون ها نفر دارد فریاد لبیک یا حسین سر میدهد ...
روحم مانند شبحی سرگردان آواره ی بیابان های کربلاست ...
جانم ...
جانم میان شبکه های ضریح عباس (ع ) جامانده است ...
و هیچ کس این حرف ها را نمی فهمد ...
که چقدر برایم نفس کشیدن سخت شده ...
 که چقدر دلتنگم ...
که چقدر بغض گلویم را میفشارد ...
که چقدر چشم هایم درد میکنند ...
هیچ کس نمیفهمد تمام رنج و سختی و غصه هایم را جمع کرده بودم بروم پیش پای عباس  (ع) ببارم ...
تا آرام بگیرم ... اما نشد ...
هیچ کس نمیفهمد
که امید داشتم امسال بین آن همه زائر ، میان گرد و خاک و ازدحام عطر نفس های آقا (عج ) را حس کنم ..
هیچ کس نمیفهمد که قلبم دارد میترکد از دلتنگی و من به روی خودم نمی آورم ...
هیچ کس نمیفهمد چقدر سخت است ...
و به حال زار من نیشخند میزنند ، حتی عزیزانم ...
+
یا رب الحسین (ع)
تنها تو میدانی چه میگذرد در سینه ام ...
مرا دریاب که محتاج نگاهتم ...
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۵ ، ۱۱:۴۷
شمیم ِ عشق

آن سفر کرده ...

شنبه, ۲۲ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۱۵ ب.ظ

میدانی آسمان ؟ 

دلم بد جور تنگ است ... 


+

آن سفر کرده که صد قافله دل هم ره اوست 

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش ... 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۵ ، ۲۳:۱۵
شمیم ِ عشق

طبق ِ معمول من ِ بی سر و پا جا ....

دوشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۵، ۰۳:۱۱ ب.ظ
حسادت اصلا خوب نیست میدانم ... 

اما 

چه کنم ، میشود به کسی که مسافر بهشت است حسادت نکرد ... ؟؟؟؟

 

امروز یکی دیگر از دوستانم راهی شد .... 

++ 

سخته که ببینی داری بال بال میزنی و برای هیچ کس مهم نیست ... 


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۵ ، ۱۵:۱۱
شمیم ِ عشق

فرمانده ی کل ِ قوای عشق ، عباس !

شنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۴، ۱۱:۱۳ ق.ظ
تو هیچگاه مرا رها نمیکنی و این چقدر خوب است ...

حتی اگر من بی خیال باشم ، حتی اگر همه ی مهربانی هایت را فراموش کنم

تو تمام ِ سعی ات را میکنی تا مرا متوجه خودت کنی ...

برایت فرقی هم نمیکند ، در خواب یا در بیداری ، با محبت و اگر نشد با کابوس ...

باید که هشیارم کنی ... !

مثل ِ دیشب ؛ تا چشمانم را بستم بیمار شدم ...

بیماری ِ سختی هم بود انگار ، با همسرم رفتیم پی ِ آزمایش که او گم شد ...

از هر که سراغش را گرفتم نبود ، از هر راهی که رفتم پیدایش نکردم ....

مستاصل شده بودم ، مثل ِ خیلی وقت ها ...

گریه میکردم و کوچه ها و خیابان ها را دنبالش میگشتم ...

به مرگ فکر میکردم وبه تنهایی و بدنی که داشتم تکه تکه از دست میدادمش ...

چشم باز کردم دیدم روبه روی گلدسته های حرمی ایستاده ام ...

با بغض پرسیدم اینجا کجاست ؟ زنی با دستش روبه رویم را نشان داد

جایی که نوشته بود : " السلام علیک یابن امیرالمومنین"

باورم نمیشد ...

اشکهایم داشتند با زبان ِ بی زبانی با تو درد و دل میکردند ، و از خیلی چیزها شکایت ...

از تمام ِ حرف هایی که زدم فقط یک چیزش یادم هست ...

گفتم : آقا ؟ دیدید تنهایم گذاشت ؟

نشسته بودم  روی زمین و زانو هایم را بغل گرفته بودم و داشتم  آرام آرام گله میکردم و اشک می ریختم ،

که دستی روی شانه ام نشست ، برگشتم ، خودش بود ...

و پریدم از خواب ....

+

دلم هوای تو دارد ، بگو چه چاره کنم .... ؟

+


۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۴ ، ۱۱:۱۳
شمیم ِ عشق