شمیــمــ ِ عشـــق !

روزهای یک زندگی ...

شمیــمــ ِ عشـــق !

روزهای یک زندگی ...

شمیــمــ ِ عشـــق !

نام ِ تو چیست ؟
شکوفه ؟ باران ؟ شوق ؟
هرچه هستی ،
نَسَب ِ تو به بهار می رسد ...


نویسندگان

۵ مطلب با موضوع «دلنوشت» ثبت شده است

قلب ها می شکنند ...

چهارشنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۰۷ ب.ظ

جایی میان قلب من 

چیزی شکسته است....


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۶ ، ۲۲:۰۷
شمیم ِ عشق

این سان مرا غمین مپسندم که بی کسم‌...

پنجشنبه, ۷ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۴۶ ب.ظ

خدایا...

چقدر تا تو راه مانده...؟

میترسم برسم اما به تو نرسم...

میترسم از نداشتن تو...

خدایا ...

دست بی کسی ام را فقط سمت تو دراز میکنم...

فقط سمت تو...

زین پس دیگران هر چه خواستند بکنند بکنند...

من تو را میخواهم...

و آیا خدا برای بنده اش کافی نیست...؟!

خدایا...

تنهایم مگذار...

+

رو سیاهم ولی امید بخشش دارم ز تو...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۹۶ ، ۲۳:۴۶
شمیم ِ عشق

رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست...

شنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ۰۹:۳۲ ب.ظ

چقدر دلم می خواهد ...

بنشینی ساعت ها حرف بزنی ... 

مثل آن روزها که سیر نمی شدم از شنیدن حرف هایت ... 

مثل حالا ، که جان میدهم برای شنیدن ِ صدای دلنشینت ... 

مثل هر روزی که ثانیه شماری میکنم تا بیایی و گرد ِ چشمان ِ خسته ی شیرینت بگردم  ... 

چقدر دلم میخواهد که بخواهی ...

از من ...

چقدر دلم می خواهد بی هیچ قبلی ، بی هیچ ناخوشایندی ، بی هیچ اشکی 

لبخندی جانانه روانه ی نگاهت کنم ... 

چقدر ... دلم ...می خواهد ...

 


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۳۲
شمیم ِ عشق

بخند ...

پنجشنبه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۳:۳۲ ب.ظ

ابر میگرید 

آسمان میگرید ... 

کوچه ، خانه ، خیابان میگرید ... 

من ...

میگریم ... 

اما میان این همه باران شاد میشوم 

اگر تو بخندی ... 

تو با دل ِ عاشقت ... 

بخند ... 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۳۲
شمیم ِ عشق

نرم نرمک میرسد اینک بهار ...

سه شنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۵، ۰۵:۱۶ ب.ظ
همیشه در خاطرم بهار را شبیه ِ دختری جوان تصور میکردم ، دختری با پوستی به رنگ نور و چشمانی سبز و زلال ... 

دختری که وقتی میخندید از گوشه ی لبانش شکوفه میبارید ... 

دختری که دست هایش بوی باران میداد ، بوی سبزه ی تازه ، بوی گل ... 

از لابه لای گیس های بلندش انگار برگ های بید مجنون آویزان بود  و 

تاجی از شکوفه های سفید و صورتی بر سر داشت  ...

چقدر دوستش داشتم ... 

چقدر هر سال و هر سال و هرسال برای آمدنش لحظه شماری میکردم ... 

مخصوصا وقت هایی مثل حالا ؛ دم دمه های اسفند ، هزاز هزار برابر دلتنگش میشدم ... 

خسته میشدم از امتداد ِ سرمای بی برف ، از زمستانی بخیل ! 

زمستان را اینجوری دوست ندارم ؛ باید زمستان ،زمستان باشد ، سرد و پر برف ... 

اما حالا ... 

دلم بهار میخواهد و یک بغل گل و سبزه و باران ... 

دلم میخواهد ، بهار باشد ، من باشم ، تو باشی باران باشد و بس ... 

دلم درخت ِ سیب ِ پرشکوفه ی کودکی هایم را میخواهد ... 

دلم هفت سین و شمع و ماهی  گلی توی تنگ آب و سنجد و سیب و سمنو میخواهد ...

دلم دست های گرم ِ پدرم را میخواهد و خرید های پر ذوق و شوق ِ شب عید ... 

دلم عیدی لای قرآنی و بوسه های پر محبت ِ پدرم و شنیدن ِ صوت ِ قرآن مادرم لحظه ی تحویل سال را میخواهد ... 

دلم میخواهد مثل هر سال مادرم سینی قرآن و نان و سبزه را بدستم بدهد تا اولین نفری باشم که پا به خانه میگذارم ... 

دلم ... تو را میخواهد ای هم بهار ... 

تو را ...

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۱۶
شمیم ِ عشق