شمیــمــ ِ عشـــق !

روزهای یک زندگی ...

شمیــمــ ِ عشـــق !

روزهای یک زندگی ...

شمیــمــ ِ عشـــق !

نام ِ تو چیست ؟
شکوفه ؟ باران ؟ شوق ؟
هرچه هستی ،
نَسَب ِ تو به بهار می رسد ...


نویسندگان

۸ مطلب با موضوع «همسرانه» ثبت شده است

هر کسی را به بلایی آزمایند...

پنجشنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۵۶ ب.ظ

چقدر 

زیاد 

دوستت 

دارم...

چقدرررر

زیااااد

+

دردم از یار است و درمان نیز هم...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۶ ، ۲۱:۵۶
شمیم ِ عشق

رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست...

شنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ۰۹:۳۲ ب.ظ

چقدر دلم می خواهد ...

بنشینی ساعت ها حرف بزنی ... 

مثل آن روزها که سیر نمی شدم از شنیدن حرف هایت ... 

مثل حالا ، که جان میدهم برای شنیدن ِ صدای دلنشینت ... 

مثل هر روزی که ثانیه شماری میکنم تا بیایی و گرد ِ چشمان ِ خسته ی شیرینت بگردم  ... 

چقدر دلم میخواهد که بخواهی ...

از من ...

چقدر دلم می خواهد بی هیچ قبلی ، بی هیچ ناخوشایندی ، بی هیچ اشکی 

لبخندی جانانه روانه ی نگاهت کنم ... 

چقدر ... دلم ...می خواهد ...

 


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۳۲
شمیم ِ عشق

چشم خند های تو ...

چهارشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۳:۱۲ ب.ظ
نمیدانی ؛ 

چه لذتی دارد چشیدن ِ طعم ِ لبخند های شیرینت ... 

عزیزترین ِ زندگی ام ... 

وجود ِ پر محبتت لایق ِ بهترین هاست ...

همه ی بهترین های دنیا به فدای یک ثانیه دیدن ِ چشمانت وقتی که می خندی ...

+
مباااارکت باشه هممممسر ِ نازنینم ... :)

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۱۲
شمیم ِ عشق

نرم نرمک میرسد اینک بهار ...

سه شنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۵، ۰۵:۱۶ ب.ظ
همیشه در خاطرم بهار را شبیه ِ دختری جوان تصور میکردم ، دختری با پوستی به رنگ نور و چشمانی سبز و زلال ... 

دختری که وقتی میخندید از گوشه ی لبانش شکوفه میبارید ... 

دختری که دست هایش بوی باران میداد ، بوی سبزه ی تازه ، بوی گل ... 

از لابه لای گیس های بلندش انگار برگ های بید مجنون آویزان بود  و 

تاجی از شکوفه های سفید و صورتی بر سر داشت  ...

چقدر دوستش داشتم ... 

چقدر هر سال و هر سال و هرسال برای آمدنش لحظه شماری میکردم ... 

مخصوصا وقت هایی مثل حالا ؛ دم دمه های اسفند ، هزاز هزار برابر دلتنگش میشدم ... 

خسته میشدم از امتداد ِ سرمای بی برف ، از زمستانی بخیل ! 

زمستان را اینجوری دوست ندارم ؛ باید زمستان ،زمستان باشد ، سرد و پر برف ... 

اما حالا ... 

دلم بهار میخواهد و یک بغل گل و سبزه و باران ... 

دلم میخواهد ، بهار باشد ، من باشم ، تو باشی باران باشد و بس ... 

دلم درخت ِ سیب ِ پرشکوفه ی کودکی هایم را میخواهد ... 

دلم هفت سین و شمع و ماهی  گلی توی تنگ آب و سنجد و سیب و سمنو میخواهد ...

دلم دست های گرم ِ پدرم را میخواهد و خرید های پر ذوق و شوق ِ شب عید ... 

دلم عیدی لای قرآنی و بوسه های پر محبت ِ پدرم و شنیدن ِ صوت ِ قرآن مادرم لحظه ی تحویل سال را میخواهد ... 

دلم میخواهد مثل هر سال مادرم سینی قرآن و نان و سبزه را بدستم بدهد تا اولین نفری باشم که پا به خانه میگذارم ... 

دلم ... تو را میخواهد ای هم بهار ... 

تو را ...

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۱۶
شمیم ِ عشق

من عاشق ِ کوه شدم ...

چهارشنبه, ۱ دی ۱۳۹۵، ۰۱:۱۸ ب.ظ

من عاشق ِ کوهم ،قدرتش ، صلابتش ، آرامشش ... 

بخشش و زیبایی اش ... 

مهربانی و سرزندگی اش ... 

من عاشق ایستادن بر قلّه ی کوهم ...

عاشق ِ تماشای همه ی شهر از آن بالا ... 

عاشق نفس نفس زدن ِ بعد از رسیدن ...

عاشق ِ حس ِ زندگی ، عشق ، لبخند ...

آن بالا ، همان جایی که همه ی شهر زیر پای آدم است 

زندگی جریان دارد ، عشق هم ... 

من عاشق ِ کوهم ... 

زمانی که میبخشد ، میخندد ، نوازش میکند ، در آغوش میگیرد ... 

عاشق ِ کوهم زمانی که پناه میشود ، 

دردی را درمان میشود ، زمانی که قدرت و صلابتش را به رخم میکشد ... 

من عاشق ِ کوهم ... 

نه ... 

عاشق ِ کوه شدم !!!

از همان زمان که تو پا به زندگی ام گذاشتی ... 

من عاشق ِ توام کوه ِ من ...

عاشق ِ تو و شانه های مردانه ات ... 

تو و حافظ خوانی هایت .. 

تو و لبخند های دلنشینت ... 

 تو و آرامش و مردانگی ات ... 

عاشق ِ تو و دست های مهربانت ...

 تو و چشمهای دوست داشتنی ات ... 

من عاشق ِ توام و دلم گرم است به نگاه ِ پر محبتت ، بهترین مرد ِ دنیا .. 

من عاشق ِ توام کوه ِ من ... 

+


بشنوید :)


+


۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۵ ، ۱۳:۱۸
شمیم ِ عشق

آن سفر کرده ...

شنبه, ۲۲ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۱۵ ب.ظ

میدانی آسمان ؟ 

دلم بد جور تنگ است ... 


+

آن سفر کرده که صد قافله دل هم ره اوست 

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش ... 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۵ ، ۲۳:۱۵
شمیم ِ عشق

آدم گاهی چقدر محتاج میشود ...


به دست های گرمی که دست هایش را با صمیمیت بگیرد ...

به آغوش ِ پر از مهری که جان پناه ِ تمام ِ بی پناهی هایش باشد ...

به چشمان ِ عاشقی که جرعه جرعه آرامش به او بنوشانند ...

به عطر ِ تنی که لای نفس های خسته اش بپیچد و آرامش کند ...

به کسی که به او بگوید " نترس ، من مثل ِ یک کوه پشتتم و باااشد ! "


آدم گاهی محتاج می شود ...

به پیامی که " رسیدی ؟ "

به دست ِ نوازشی که غبار غصه را از وجودش ببرد ...

به شانه ای که توان ِ تحمل ِ سنگینی سر ِ پر از دغدغه اش را داشته باشد ...

به سینه ای که سپر تمام ِ بلاهای دورانش شود ...


آدم گاهی محتاج میشود ...

به شنیدن ِ صدای یک نفر ...

به گرفتن ِ دستان ِ یک نفر ...

به غرق شدن در آغوش یک نفر...

به نگاه ِ گرم ِ یک نفر ...

به ...


و من امروز چقدر محتاجم ...

به تو ...



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۱۲
شمیم ِ عشق

باورم کن ....

جمعه, ۹ بهمن ۱۳۹۴، ۰۷:۰۷ ب.ظ

باورم کن...

وقتی میگویم دوستت دارم...

وقتی میگویم معجزه ی زندگی ام هستی...

وقتی میگویم چه خوب شد که تمام زندگی ام شدی....

باورم کن 

وقتی میگویم اگر نبودی معلوم نبود چه به سر خودم و زندگی ام می آوردم....

باورم کن عاشقانه ترین اعجاز خدا....

وقتی میگویم هنوز هم که هنوز است بودنت را باورم نمی شود...

اگر نبودی...

واگر خدا دستانم را به دستانت نمیرساند

قلبم می مرد...‌

میدانی؟تمام زیبایی یک زن ٬

نه٬اصلا تمام زندگی یک زن به زنده بودن قلبش است...

اگر تو را نمیداشتم٬قلبم می مرد...‌

دوباره زمستانی میشد و سرد..‌‌.

اصلا 

 همه چیز از سرمای وجودش یخ میزد...

و بازمیگشت به همان روزگار چندماهه ی قبل از سیزده فروردین یکهزار و سیصد و نود و سه....

به همان روزهایی که قلب یخی اش با خدا هم قهر بود...

یا شاید به روزگار هفده ٬هجده ساله بودنش....

شاید هم کاری میکرد که تا ابد از آغوش پر مهرخدا طرد میشد...

نمیدانم....

فقط میدانم تو باید باورم کنی جان جانان من....

تو.............


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۴ ، ۱۹:۰۷
شمیم ِ عشق